تبليغاتX
 خواب زمستانی
 

هر جا لیلاست مجنونی هم هست

ای قلب سنگی ببین سنگ هم قلب دارد
ا

ای گرم تر از دز

ای سردتر از من

دیدی انچه را می خواستی شکستنم را


 

نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت


برای عزیزم

                       

ببین و باور کن که ما رفتنی هستیم

نه من عزیز  تو نه عزیز  عزیز  هستی 

انچه می ماند همون خاطرهاست

بده عزیز  هم ببینه                        


 

نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت


کو لیلا کو مجنون تکرا تکرا

ولی می گویم اینجا عاشقی ممنوع است

در طلب نیازی بودم که راهی دیاری از جنس بلور و ناب شیشه ای شدم. از دور نوری شفاف سو سو میزد و مرا بی اختیار به سمت خود فرا میخواند .
من هم آرام آرام به  راه نزدیکتر و نزدیکتر میشدم . طپش قلبم شدید و شدید تر میشد . اما آرامش خاصی از درون بر من هویدا بود. آبادی آشکار شد . گامهایم از پیش سبکتر شده بود .قبل از ورودی آبادی بر تابلویی اینچنین نوشته بود: ‹‹ دراین دیار عاشقی ممنوع! ›› این جمله مرا مصممتر از قبل و کنجکاوتر کرد که معنای این جمله را بیابم.
وارد آبادی شدم. پیری را دیدم که کوله ای بر پشت خمیده اش به دوش میکشید.زنی را دیدم دست بر زانوانش گرفته و لالایی زمزمه میکند.کودکی را دیدم چشم گریان که نه از برای بازی های کودکانه است که اشک میریزد.دخترک جوانی را دیدم که چشم به دری دوخته و اشک میریزد. در این دیار فقط سادگی دیدم .خبری از عیش و خوشی بی معنا ، نبود . اگر تلاشی بود فقط برای رسیدن به معنای همان سر در ورودی شهر بود.
از مردی میان سال پرسیدم:چگونه این همه سادگی را به شهرتان آذین کرده اید و چرا در این جا خبری از سر خوشی نیست . هر کس اگر به کاری مشغول است فقط در چشمانش چیزی غریب موج میزند. دوست دارم بدانم این موج از چیست؟
نگاهی غریب به من انداخت و گفت:مگر نمیدانی سالهاست که ما منتظریم و بوی او را میشناسیم.میدانیم که روزی خواهد آمد . و چون به بازگشت او ایمان داریم خود را فقط به عشق اوبه رفع نیازی چند و تلاشی چند برابر مشغول کرده ایم و اجازه ورود عشق های ننگین و رنگین نمیدهیم .
آه که زمان برگشت از این دیار به محض بیرون آمدن دوباره گامهایم سنگین میشوند


 

نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت


ای بی عاطفه تر من

چرا؟ لیلا ماندن سخت است ؟ یا در رویا ماندن

چون می‌خواهیم مجموع شویم. می‌خواهیم با هم باشیم. با هم خوانده شویم. با هم دیده شویم. با هم دیده و خوانده شویم. می‌خواهیم بیرون از عادت باشیم. پس با عادت ِ تازه‌ای ببینیم، تازه بخوانیم، با خوانده و دانسته به سراغ این مجموع شدن نمی‌رویم، خوانده را، دانسته را غایب می‌کنیم و با ندانسته‌ها، سراغی از بی‌نام می‌گیریم. این‌جا یک طرف و دو طرف و این طرف و آن طرف در کار نیست، این سوی و آن سویی در سویی نیست. سمت ِ چپ و سمت ِ راستی به راستی نیست. همه یک سمت است. همه با هم است. عکس، دیگر نمی‌دانیم یعنی چه، متن، دیگر نمی‌دانیم یعنی چه، عکس و متن را از هم تمییز نمی‌دهیم، و تمایزی اگر باشد، در کل ِ اثر است، اثر، یگانه است، تفکیک نمی‌شود، پس همه را ببینیم، سطر به سطر، خط به خط، نقطه به نقطه، همه در یک راستا سیر می‌کنند، پس در یک نگاه، همه‌اش،کل‌اش، تمامیت‌اش را ببینیم، بخوانیم، ببینیم و بخوانیم، بخوانیم و بیینیم، با دانسته‌ها به دنبال ِ حل چیزی نباشیم، حل نمی‌شود، باید با نگاهی دیگر، نگاهی که هنوز ندیده، فکری دیگر، فکری که هنوز ساختارهایش، هنوز چارچوب‌هایش، به چارمیخ‌اش نکشیده. پس رها شویم از تعریف و تعیین، از تعیین ِ تعریف، و تکلیف ِ گذشته بر آینده. نه، این گذشته نیست. پس با ماضی دیده نمی‌شود، خوانده نمی‌شود، اسباب تازه‌ای می‌خواهد، در بدو امر اسباب زحمت است، چون خرق ِ عادت است. تامل کنیم، خودش را ببینیم، آیا می ‌بینیم؟ 


 

نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت


این را برای ان که از سرزمین خوزستان و به خصوص دزفول  باعث شد که دوباره ببینم

و دوباره عاطفه و فایقه علی  و انکس که برایم مثل هانیه است و...

او که بود که نجوا می کرد لیلا  لیلا

 

 

این جای مرگ را که می گرفت، می شکست. این مرگ شکستنی بود، می شکست.

این جا مرگ تکه ای بود که تکه می شد.

این جا مرگی شکسته بود.

این جا آغاز ِ گسستن بود.

این جا تخدیر ِ مرگ بود.

این جا جایی بود که از جا کنده می شد.


 

نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting