باري طلوع پاك تو در آن شب سياه
شايد بشارت از دم صبح سپيد بود
وقتي طليعه تو درخشيد
از پشت كوهسار توهم
ديدم كه اين طلوع
زيباترين سپيده صبح اميد بود
اي سركشيده از دل اين قير گونه شب
بر آسمان بر آي و رها كن
زر تار گيسوان زر افشان را
همچون شهابها
بر بيكران سپهر
با شب نشستگان سخن از آفتاب نيست
آنان كه از تو دورند
چونان به شب نشسته شب كورند
تو
خورشيد خاوري
جان جهان ز نور تو سرشار ميشود
همراه با طلوع تو اي آفتاب پاك
در خواب رفته طالع من
اين خفته ساليان
بيدار ميشود
اي آيه مكرر آرامش
هنوز ميخواهمت
آري هنوز هم
درياي آرزو
در سينه شكسته من موج مي زند
اي يار خوب جو
راهي به دل بجو


 

نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه نهم شهریور 1384 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت