خدایا امشب لیله الرغایب سال ۸۶ است
در شب آرزو ها همه ما مردان دست بوس و زن ذليل از ترس و به احترام خانمها براي خشنودي اين قشر ارباب گونه دعا ميکنيم
خدايا
به من در دست بوسي گواهي ايزو 9000 اعطا کن
خدايا
در دست بوسي استاد پروازي هستيم به من مدرک بين اللملي ده
الهي
به احترام دستهاي ترک خورده ام ( چون به مايع ظرف شويي حساسم ) کاري کن که يک ماشين ظرف شويي برنده شوم
بار الها
يک قدرت و نوري به چشمان بده تا بتونم سوزن نخ کنم يا از سفر کيش يک چرخ دست دوم . خانمم رحمش بیاد بده از ان عینکش من استفاده همون که ۹۵ تومن بود ازبرادر حمیرا خرید ۶۵ تومن ...
خدايا .. خودت کاري کن که علم پزشکي رشد کند تا يک دارو براي درمان جاي کفش هم کشف بشه فقط کاشفش مینا خانم نباشه ![]()
خدايا .
. کاري کن اين کفاشان بي رحم کفش پاشنه بلند نسازند يا کاري کن از فردا کفش اسپرت براي زنها مد بشه از نوع کتاني . چون کفش پاشنه بلند جايش جان رضا روي بدنم تا ده روز کبود است
خدايا
. سال قبل دعا کردم دستگاه سبزي خرد کني .. ولي ندادي ؟ شايد من در نوبتم ؟ خدايا خودت يا هوس قرمه سبزي را از اين قشر ارباب بگير خاصه از قشر مادرزنهای ترک به جون رضام ( پسرم که من برايش مادري کردم ) دستهايم نا ندارند سبزي پاک کنند خدايا ببين ؟
الهي .
کجا ديدي ؟ زن ذليلي و دست بوسي بي اجر ومزد ؟ خودت مزايا و محروميت هاي من ويلان و اواره را به موقع بپرداز
يک گل کلم چلوي خونه ام رشد کنه ؟ تا دردل باهش کنم تا بدونه زن ذليل واقعي کيه؟
شوهر هایشان ظرف بشورند
![]()
به آن زن ذليلان فرزانه ات
به آنانکه با امر "روحي فداک"
نشينند وسبزي نمايند پاک
به آنانکه از بيخ استاد پروازي اند
شب وروز به امر زن مي زيند
به آن شير مردان با پيش بند
که در ظرف شستن به تاب وتبند
به آنانکه در بچه داري تک ند
يلان عوض کردن پوشک ند
به انانکه بي امر واذن عيال
نيايد در جيبشان يک ريال
به انانکه با ذوق وشوق تمام
به مادرزن خود بگويند " مام
نشان ايزو 9 در نه هزار
زبعد رفويش اتو مي کنند
گرفتار پخت وپز مطبخ ند
به آن قرمه سبزي پزان قدر
به آن مادران به ظاهر پدر
الهي به آه دل زن ذليل
به آن اشک اميرو ممد سبيل
به تن هاي مردان که از لنگ کفش
چو جيغ عيالاتشان شد بنفش
از اين زن ذليلي مکن بر کنار
نفرما از اين دست بوسي مارا خلاص
نوشته شده توسط امیر محمد در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 5:29 موضوع | لینک ثابت
هرگز اشتباه نکن ....
اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن
اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي ... التماس نکن
اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن
واما
از ديدن ِ اين دو سه موي سفيد آينه تعجب نمي كنم!دیگر هم التماس نمیکنم
نوشته شده توسط امیر محمد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 1:44 موضوع | لینک ثابت
استان كرمان

موقعيت جغرافيايي استان كرمان
استان كرمان در جنوب شرقي ايران واقع شده و از شمال با استانهاي خراسان و يزد، از جنوب با استان هرمزگان، از شرق با سيستان و بلوچستان و از غرب با استان فارس همسايه است. مساحت اين استان در حدود 175069 كيلومتر مربع ميباشد. استان كرمان پس از استان خراسان دومين استان پهناور كشور ميباشد و در حدود 11 درصد از خاك ايران را در بر گرفته است. اين استان يكي از مرتفع ترين استانهاي كشور و شهرستان بافت آن با 2250 متر ارتفاع از سطح دريا مرتفع ترين شهرستان استان ميباشد. ارتفاعات اين استان از رشته كوههاي مركزي ايران چين خوردگيهاي آتشفشاني آذربايجان شروع ميشود و تا بلوچستان امتداد دارد و دنباله آن چندين بار در فلات مركزي به وسيله حوزههاي پست داخلي و كوير قطع ميشود. رشته كوههاي مركزي در اين منطقه دشتهاي وسيع استان را از يكديگر جدا ميسازند. اين كوهها به طور كلي 2 رشته عمده هستند كه از شمال غربي به جنوب شرقي كشيده شدهاند و مهم ترين آن رشته كوههاي بشاگرد كوهبنان است. اين رشته كوهها دنباله كوههاي جندق و بيابانك هستند كه تا كرمان و بم گسترش يافتهاند. رشته دوم كوههايي هستند كه از يزد تا كرمان و چال جازموريان كشيده شدهاند و به موازات رشته اول امتداد دارند. سابقه سكونت و استقرار انسان در سرزمين كرمان به هزاره چهارم قبل از ميلاد ميرسد. اين منطقه يكي از قديمي ترين نواحي ايران به شمار ميرود و در گذر زمان، گنجينههاي فرهنگي تاريخي گرانبهايي در آن پديد آمده كه نمايانگر روند تاريخي و حيات اقتصادي، اجتماعي آن است.
صنايع استان دستی کرمان، در زندگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مردم مناطق مختلف استان نقش بسزايی دارد. مهمترين صنايع دستی رايج در استان کرمان عبارت است از:
کرمان از مراکز مهم قاليبافی ايران به شمار می آيد. اين شهر در آغاز قرن بيستم ميلادی يکی از معروفترين مراکز قاليبافی جهان به شمار می آمده است، چنان که در آستانه جنگ جهانی اول تعداد دارهای قالی در اين استان به بيش از پنج هزار می رسيد.
طرح و رنگ در قالی کرمان اهميت بسيار دارد، چنانچه کمتر می توان دو قالی را از نظر رنگ و نقشه شبيه به يکديگر پيدا کرد. فرش کرمان ريز بافت و عموماً 40 رج در گره است و بيشتر در ابعاد 60 *100 - 150 * 100 - 120 * 200 بافته می شود. در گذشته فرش های 100 متری نيز به صورت سفارشی در کرمان بافته شده است که اين کار افتخاری برای صنعت و هنر قاليبافی به شمار می آيد. دارهای قاليبافی کرمان عموماً عمودی است و تنها در منطقه سيرجان و حومه آن استفاده از دارهای افقی رواج دارد.
گره رايج در قاليبافی کرمان "فارسی" است. بخشی از پشم مصرفی قاليبافان کرمان از خود منطقه و بقيه از خراسان و کرمانشاه تأمين می شود. علاوه بر کرمان در مناطق رفسنجان، جوبار، ماهان، روار،کوهپايه، چترود، خانوک، هوتک، سرآسياب و سردار نيز قاليبافی رواج دارد.
در کليه اين مناطق از پشم مرغوب برای بافت قاليهای درجه يک استفاده به عمل می آيد و تار و پود کليه توليدات از نخ پنبه ای است. فرش ها عموماً دو پوده بافته می شود و فقط در منطقه "راور" گاهی فرشهای بسيار مرغوب سه پوده است.
طرحهای معروف قالی کرمان عبارت است از: شاه عباسی، افشان، ترنجی، خوشه، برگ فرنگی، درختی، شکارگاه و قاب قرآنی.
در منطقه سيرجان قاليچه هايی موسوم به افشاری بافته می شود که دارای معروفيت خاصی است. اين قاليچه ها توسط ايل افشار که به کرمان کوچ کرده اند بافته می شود.
از نظر قاليبافی، ايلات افشار و روستاييان اين منطقه هر يک از ديگری چيزهايی اقتباس کرده اند و اگر رنگ ها ايلاتی است، برخی نقش ها کاملاً با طرحهای ايلاتی متفاوت است. با اين همه چادر نشينان گره ترکی و روستائيان گره فارسی به کار می برند. نقش ها شکستگی خاصی دارند(مانند نقش مرغی) و يا نقش ترنجی که بافتن هر يک پوشيده از نگاره های کوچک است. در واقع اصالت قاليچه های کرمان را در کارهای ايلات افشار بايد جستجو کرد که نقشه و طرز بافت آنها وجه مشترکی از هنر مردم آذربايجان و کرمان است که به خوبی با هم آميخته شده اند.
شيريکی پيچ نامی است که بافندگان ايلياتی و گاه روستايی کرمان به نوع خاصی از گليم می دهند. اين نوع گليم که در اصطلاح بومی با عناوين "شيريکی پيچ" و "سوزنی" نيز از آن ياد می شود ظاهری همانند قالی دارد و بافت آن نيز درست به اندازه بافت قالی مشکل و وقت گير است.
شيريکی پيچ از جمله سوماکهای مشهور ايران است که در مناطق عشايری و روستايی شهرهای سيرجان، بافق و کرمان بافته می شود.
پته دوزی هنر دست دوز زنان و دختران کرمانی است و پته دوزان با بهره گيری از نخ های رنگين نقش هائی زيبا را بر زمينه پارچه های دستباف به نام "عريض" می دوزند. پته دوزی علاوه بر کرمان در شهر های رفسنجان، سيرجان و ماهان و ... رواج دارد. يکی از معروفترين پته ها، روپوش مقبره شاه نعمت ا... ولی در ماهان کرمان است که يکی از پرکارترين پته های توليد شده در ايران بوده و بيش از يک قرن از عمر آن می گذرد.
معروفترين نقوش پته، طرح پته ای يا درخت زندگی است که به نامهای متعدد در پته به کارگرفته می شود، مانند پته ميری، پته ترمه ای، پته جقه ای، پته بادامی، پته سربندی، پته افشاری، پته کردستانی و غيره. از ديگر طرحهای پته دوزی، پيچک ترنج، سروچه، نقوش حيوانی بخصوص پرندگان و لچک ترنجی را می توان نام برد.
شال بافی يکی از رشته های قديمی و اصيل صنايع دستی در "هوتک" کرمان است. معمولاً خانگی است و کارگاه در خانه قرار دارد.
عريض پارچه دستباف پشمی و نسبتاً ضخيم است که برروی آن زنان پته دوز، پته دوزی انجام می دهند. در گذشته از عريض استفاده های ديگری نظير کت و پالتو می شد ولی امروزه مصرف عريض بسيار کم شده و حتی در پته دوزی نيز محدود شده است.
ماده اوليه اين صنعت مس است که به سه صورت ورق، لوله و شمش مورد استفاده قرارمی گيرد. محصولات توليدی عبارتند از: سينی، کشکول، قنديل، تبرزين، تابلو و غيره... .
از ديگر صنايع دستی رايج در استان کرمان، بايد از ترمه بافی ذکر نام کرد که البته توليد آن حد ناچيزی بوده و تنها به چند صنعتگر هنرمند محدود می شود.
از صنعتگران مطرح استان کرمان می توان آقای علی يگانه(روکارگير فرش)، سيد کرمان، محمد فريزنی (مس چکشی کرمان)، خانم عصمت زبردست گليم باف، خانم زهرا خضری قاليباف، خانم زهرا جعفر آقائی گليم باف، خانم مطهره صافی زاده پته دوز، خانم منيژه محسنی گليم باف و خانم سکينه محمدی قاليباف نام برد
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
این وبلاگ را حتما بخوانید چون جالب است متعلق به خانم آذرخش
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت
گناه
احساس گناه مي کنم
کلماتم پوچ هستند
هيچ نشانه اي براي دادن به تو ندارم
زماني براي توندارم
"Guilty"
I feel guilty
my words are empty
no signs to give you
i don't have the time for you
هرچند سعی کردم برایت قبلا بنویسم
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت
ای اذرخش آسمان من ای که نام تو در
REZA نهفته است
واما
از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا ميخواهد.
اگر تو نبودی عشق به چه کار می آمد و بهشت را شب و روز برای که می آراستند؟
اگر تو نبودی من همچنان در کوچه های تنهایی عرش محصور می ماندم و قدم بر زمین نمیگذاشتم.
اگر تو نبودی چه کسی دلتنگی و انتظار را به من می آموخت
اگر تو نبودی چه کسی الفبای دوست داشتن را بر زبانم می گذاشت؟
اگر تو نبودی برای چه کسی و جرا اشک می ریختم
اگر تو نبودی چه کسی مرا با پروانه های عاشق آشنا میکرد؟
اگر صدای دلنشین تو نبود، اگر لبخند تو نبود، بند بند تنم از هم می گسست و یک قطره شبنم هم روی گلبرگهایم نمی نشست.
نازنينم، ستاره بی غروب من،
بهانه ای برای نوشتن و سرودن. چشمهای زیبای تو همیشه در خاطر من است .
منی که تمام هستی ام و تمام زندگی ام تو هستی ..
و آرزوی بزرگم قشنگترين و زيباترين خواستني هاست براي تو است
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت
كاش مي شد گريه را تهديد كرد مدت لبخند را تمديد كرد
كاش مي شد در ميان لحظه ها لحظه ي ديدار را نزديك كرد
نوشته شده توسط امیر محمد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت
وقتي تو بخواهي ......... ناممكن ممكن مي شود .
وقتي تو بخواهي گلي زيبا بكاري .
وقتي تو بخواهي قايقي محكم بسازي .a
وقتي تو بخواهي در رشته تحصيلي ات دكتري بگيري.
وقتي تو بخواهي براي يكبار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كني .
وقتي تو بخواهي كار مورد علاقه ات را پيدا كني .
وقتي تو بخواهي گنجشك آسيب ديده اي را مداوا كني .
وقتي تو بخواهي براي اينكه همنوعت زير باران خيس نشود او را زير چترت پناه دهي .
وقتي تو بخواهي كه زندگي يكنواختت را به زندگي پر از شور و هيجان تبديل كني .
وقتي تو بخواهي براي راحتي پرندگان اطراف خانه ات لانه اي برايشان درست كني .
وقتي تو بخواهي موقع غروب در كنار دريا سكوت كني و در درياي وجود خودت غرق شوي .
وقتي تو بخواهي در يك شب مهتابي در كنار دريا آتش روشن كني و محو تماشاي آن بشي .
وقتي تو بخواهي در بين دوستانت به يك فردي مثبت و بانشاط و پر انرژي معروف بشي .
وقتي تو بخواهي از زندگي خود يك شاهكار بسازي .
وقتي تو بخواهي واژه غير ممكن را از زندگي خودت حذف كني.
وقتي تو بخواهي نقش خودت را در زندگي ايفا كني .
وقتي تو بخواهي از همهمه دوري كني و به واقعيت خودت يعني سكوت برسي .
وقتي تو بخواهي بر تنبلي و سستي غلبه كني .
وقتي تو بخواهي هرگز اشكي را كه از شادي مي ريزد پاك نكني .
وقتي تو بخواهي به دوستانت ياد بدهي كه يك خنده بهتر از هزار ناله است .
وقتي تو بخواهي انسانهاي گريان دور و برت را از ته دل بخنداني ...... معلوم مي شود تو براي توانستن منتظر هيچكس نيستي . پس تو يك شاهكار هستي . مبارك باد
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت
سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن میشه یا نه ؟
پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر خانه ما کی میایی ؟
عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه. نه یخچال ارج
بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش . بسو زان خاکسترش کن
. سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن. و گرنه ؟
خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر سرت را بزن تو کمد
بازدارنده ترين كلمه " ترس" است ... با آن مقابله كن. حتما نترس بهت میگن ترسو
با نشاط ترين كلمه " كار " است ... به آن بپرداز اگه بیکاری برو اداره کار بم
. پوچ ترين كلمه " طمع" است ... آن را بكش من که ندارم
سازنده ترين كلمه "صبر" است ... براي داشتنش دعا كن.
روشن ترين كلمه " اميد" است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين كلمه " حسرت" است ... آن را نخور. کاشکی من نداشتم کاشکی
تواناترين كلمه " دانش " است .... آن را فراگير البته خشک وخالی نه
محكم ترين كلمه "پشتكار" است ... آن را داشته باش.
سمي ترين كلمه "شانس" است ... به اميد ان نباش
. لطيف ترين كلمه " لبخند " است ... آن را حفظ كن
. ضروري ترين كلمه " تفاهم " است .... آن را ايجاد كن
. سالم ترين كلمه " سلامتي" است ... به آن اهميت بده.
اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
دوستانه ترين كلمه " رفاقت" است.... از آن سوء استفاده نكن.
زيباترين كلمه " راستي " است ... با آن رو راست باش
. زشت ترين كلمه " دورويي"است ... يك رنگ باش
. ويرانگر ترين كلمه " تمسخر" است ... دوست داري با تو چنين شود؟
موقررترين كلمه " احترام" است .... برايش ارزش قايل شود.
آرامترين كلمه " آرامش " است ... به ان برس.
عاقلانه ترين كلمه " احتياط" است ... حواست رو جمع كن.
دست و پاگير ترين كلمه " محدوديت " است .... اجازه نده مانع پيشرفت بشود
. سخت ترين كلمه " غير ممكن" است .... وجود ندارد.
مخرب ترين كلمه " شتابزدگي " است ... مواظب پلهاي پشت سرت باش.
تاريك ترين كلمه " ناداني" است ... آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترين كلمه "اضطراب" است ... ان را ناديده بگير.
صبور ترين كلمه " انتظار" است .... منتظرش بمان
. بي ارزش تري كلمه " بخشش" است ... سعي خود را بكن.
قشنگ ترين كلمه " خوشرويي " است ... راز زيبايي در آن نهفته است
. تميزترين كلمه " پاكيزگي " است ... اصلا سخت نگير
. رساترين كلمه " وفاداري" است .... سر عهدت بمان
. تنها ترين كلمه " گوشه گيري" است ... بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
محرك ترين كلمه " هدفمندي" است ... زندگي بدون هدف؛ روي آن است. و هدفمند ترين كلمه "موفقيت " است.... پس پيش به سوي آن
!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت
گر ننوازي كه نوازد مرا......!
پرنده بر شانه هاي انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده كردو گفت:اما من درخت نيستم. تو نميتواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي.پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب ميدانم .اما گاهي پرنده ها و انسانها را اشتباه ميگيرم!انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت:راستي عزيزم چزا پر زدن را كنار گذاشتي ؟! انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.پرنده گفت:نميداني توي آسمان چقدر جاي تو خاليست . انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نميدانست چيست ، شايد يك آبي دور ، شايد يك اوج دوست داشتني ! پرنده گفت غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است.درست است پرواز براي پرنده يك ضرورت است اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .پرنده اين را گفت و پر زد .انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود......و چيزي شبيه به ديتنگي در دلش موج زد و آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت :يادت مي آيد تورا با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود ! اما تو آسمان را نديدي .....راستي عزيزم بال هايت را كجا گذاشتي؟!
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد....
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 1:52 موضوع | لینک ثابت
سلام.......دلم گرفته !
اگر تمام آن همه را ديديم و شنيديم
اگر لب فرو بستيم و نفس هم بر نياورديم
اگر دست و دل زخمي از اين همه نگفته و درشت شنيده بي زخم مانده !
و حرفي ،سخني ،كلامي و سلامي نگفتيم
گمان مبر كه آن همه درست بودو قبول داشتيم
كه قبول داشتن و نداشتن ما....
گره از كار فرو بسته نمي گشايد
تنها حرمت گذاشتيم...خون دل خورديم.....و سينه را از آهي پر خون انباشتيم...تا شايد يك روز ،يك موسم.....
كه ميدانيم خيلي هم دور نيست ،
از دست دلي كه نارفيق است بگوييم......
بگوييم : مي توان مثل هيچ كس نبودو ........باشيم.......
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت
وقتی شادی ، آرام بخند که غم بیدار نشود.
و
وقتی غمگین هستی ، آرام گریه کن
تا
شادی ناامید نشود
زود شاد شدم و از خوشحالی قهقه زدم تا غم بعد از چند روز بیدار شد
خودم را چشم کردم ...
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت
که با بانگ « بَنان » و نام « ايـران »
دو چشمم شد زشور عشق، « گريان »
چو دلبر شور و اشک شوق را ديد
به شيريني، زمن مستانه پرسيد
بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟
که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست!
به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم
و در را جز به روي « عشق » بستيم
به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم
و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم!
وطـن، يعني درختي ريشه در خاک
اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک
وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است
که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است
وطـن، يعني نـژاد « آريـايـي »
نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي
وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش
به استقبال« نـوروزِ » فـره وش
وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد
کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد
وطـن، يعني « اوسـتـا » خواندن دل
بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل...
وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون
ارس، زاينده رود و موج جيحون
وطـن، تير و کمان « آرش » ماست
« سـيـاوش »هاي غرق آتش ماست
وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست
کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت
وطـن، آواي « رخش » و بانگ « شبديز »
خروش « رسـتـم » و گلبانگ « پـرويـز »
وطـن، چنگ است بر چنگ نکيسا
سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا
وطـن، نقش و نگار« تخت جمشيد »
شـکـوه روزگـار « تخت جمشيد »
وطـن، منشور آزادي « کـورش »
شکوه جوشش خون « سـيـاوش »
وطـن، خرم زدين « بـابـک » پاک
که رنگين شد زخونش چهره ي خاک
وطـن، « يعقوب ليث » آرَد پديدار
و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار
وطـن، را لاله هاي سرنگون است
زِياد « آريوبرزن » غرق خون است
به يک روزش طلوع « مازيار » است
دگر روزش « ابو مسلم » به کار است
وطـن، يعني دو دست پينه بسته
به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه
وطـن، يعني هنر، يعني ظرافت
نـقـوش فـرش، در اوج لطافت
وطـن، يعني تفنگ « بختياري »
غـرور مـلـي و دشمن شـکاري
وطـن، يعني « بلوچ » با صلابت
دلـي عـاشـق، نگـاهي با مـهـابـت
وطـن، يعني خروش « شروه خواني »
زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني
وطـن، يعني بلنداي « دماوند »
زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند
وطـن، يعني « سهند » سرفرازي
چنان « ستارخان »اش پاکبازي
وطـن، يعني سخن، يعني خراسان
سـراي جاودان عشق و عرفان
وطـن، گل واژه هاي شعر « خيام »
پيام پر فروغ « پـيـر بـسـطـام »
وطـن، يعني « کمال الملک » و « عطار »
يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار!
در اين ميهن دو سيمرغ است در سير
يکي « شهنامه » ديگر، « منطق الطير »
يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند
يکي دل را به دلـبر مي رسـاند
وطـن، خون دل « عين القضات » است
نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است
خراسان است و نسل سربداران
زجان بگذشتگان در راه ايران
وطـن، يعني « شفا »، « قانون »، « اشارات »
خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات
« نظامي » خوش سرود آن پير کامل
« زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل »
وطـن، آواي جان شاعر ماست
صداي تار « باباطاهر » ماست
اگر چه قلب طـاهـر را شکستند
و دستش را به مکر و حيله بستند
ولي ماييم و شعر سبز دلدار
دو بيت طاهر و هيهات بسيار
وطـن، يعني « تو » و گنجينه راز
تَـفَاُل از « لـسـان الغيب شيراز »
وطـن، دارد سرود « مثنوي » را
زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را
تو داني « مولوي » از عشق لبريز
نشد جز با نگاه « شمس تبريز »
مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است
همان نقشي که در « نقش جهان » است
وطـن، يعني سـرود مـهـرباني
وطـن، يعني « درفش کاوياني »
زعطر خاک ميهن گر شوي مست
« کوير لوت » ايران هم عزيز است
وطـن، « دارالفنون »، « ميرزاتقي خان »
شـهـيـد سـرفـراز « فـيـن کـاشـان »
وطـن، يعني « بهارستان »، « مصدق »
حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق
زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد
« بهار »، آن يار مهر آيين، بخيزد
که از جان ناله با مرغ سحر کرد
دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد
وطـن، يعني صداي شعر « نيما »
طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا
وطـن، يعني « خزر »، « صياد »، « جنگل »
« خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »
وطـن، يعني « ديار عشق» و « اميد »
ديار ماندگار « نـسـل خـورشـيـد »
کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان
بيــا بـا مـا بـگـو « پـايـنـده ايـران
نوشته شده توسط امیر محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 1:27 موضوع | لینک ثابت
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دوصد تیر پرانی، بر دل بنشانی
چون پرتوی خورشید اگر رو بکشانی وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم، با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی، خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی، تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند، جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند، جز گرد و غبارم
نوشته شده توسط امیر محمد در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 8:23 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است
هر گلي در معرض ويراني است
ما سر خود را اسيري مي بريم
ما جواني را به پيري مي بريم
زير گورستاني از برگ رزان
من بهاري مرده دارم اي خزان
زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد
اي بهار گريه بار نااميد
اي گل مأيوس من! ياس سپيد
ا - عزیزی
فهرست اصلی
دعا گویان شما
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دعاگوی شما
POWERED BY