نمی دونم چرا یاد آنه افتادم ؟
واما
آنه
تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت ؟
وقتی روشنی چشمهايت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود ؟
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت
از تنهايی معصومانه ی دستهايت
آيا می دانی که در هجوم درد ها و غم هاِت
و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت
حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود ؟
آنه
اکنون آمده ام تا دستهايت را
به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری
و در آبی بی کران مهربانی
به پرواز در آيي
آنه
اکنون شکفتن و سبز شدن
در انتظار توست
در انتظار توست
در انتظار توست

نوشته شده توسط امیر محمد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 2:57 موضوع | لینک ثابت
|
ای انه شلوغ قصه من | ||
|
ولی من چون می دانم تو در قلبم مانده ای ولی باور کرده ام که ؟ برایم بگو ای انه شلوغ قصه من
|
نوشته شده توسط امیر محمد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 2:49 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است
هر گلي در معرض ويراني است
ما سر خود را اسيري مي بريم
ما جواني را به پيري مي بريم
زير گورستاني از برگ رزان
من بهاري مرده دارم اي خزان
زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد
اي بهار گريه بار نااميد
اي گل مأيوس من! ياس سپيد
ا - عزیزی
فهرست اصلی
دعا گویان شما
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دعاگوی شما
POWERED BY