تبليغاتX
 خواب زمستانی
 

انه

نمی دونم چرا یاد آنه افتادم ؟

 

   واما

   آنه

  تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت ؟

  وقتی روشنی چشمهايت

   در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود ؟

  با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت

 از تنهايی معصومانه ی دستهايت

 آيا می دانی که در هجوم درد ها و غم هاِت

  و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت

 حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود ؟

  آنه

 اکنون آمده ام تا دستهايت را

  به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری

 و در آبی بی کران مهربانی

 به پرواز در آيي

 آنه

   اکنون شکفتن و سبز شدن

   در انتظار توست

در انتظار توست

در انتظار توست


 

نوشته شده توسط امیر محمد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 2:57 موضوع | لینک ثابت


ای انه شلوغ قصه من

 

ای انه شلوغ قصه من


 
تا ابد دوستت خواهم داشت
مثل آفتاب
كه قول داده است بتابد تا عصر
اما درنيامده
پنهان مي شود
پشت لكه ابري
مثل نسيمي
كه قرار است برگهاي رازقي را فقط تكان بدهد
و توفان مي شود
و غمي كه قرار است
يكي دو روز بماند
و مي ماند
براي هميشه با من.
با اين همه، اما
باورت مي‌كنم.

 

ولی من چون می دانم

تو در قلبم مانده ای

ولی باور کرده ام که

  ؟

برایم بگو

ای انه شلوغ قصه من

 


 

نوشته شده توسط امیر محمد در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 2:49 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting