این متن را برای دلم و برای تسلی قلبم

چون این روزها دوباره یاد گذشته افتادم

خیلی

خیلی

یاد ییلاق

یاد گاو همسایه که سه پا ....

یاد درختان گلابی

یاد سعید و سیده ..... خلاصه یاد یک تابستان که عمرم را راحت فروختم و کسی نخریده  عمرم را تاراج کرد

 

·        اگر می توانستم به تو بگويم

 اگر مي توانستم به او بگويم

مي گفتم از دلهره تنها ماندنم

مي گفتم از لحظه هاي بي تو ماندنم

مي گفتم از اشک باران

مي گفتم از اشکم در شبهاي سياه

اگرمي توانستم به تو بگويم

خيره مي شدم به چشمانت

و مي گفتم تو تنها روياي من هستي

مي گفتم چه دردي کشيدم

مي گفتم هرآنچه نگفته بودم

اگر مي توانستم به تو بگويم

...

اگر مي توانستم به تو بگويم

فقط از اشک مي گفتم

فقط از اشک

مي گفتم از اين شبهاي تا سحرگاه تنهايي

مي گفتم از پوچي اين دقايق

مي گفتم از تمام کلمه هاي بي قافيه ام

مي گفتم از هراس خود

هراس بي تو ماندن

اگر مي توانستم به تو بگويم

...

مي ماندم و مي مردم در چشمانت

اگر مي توانستم بگويم با تو

از اين غم و اشک و اندوه

از اين ترس

اگر مي توانستم به تو بگويم

مي گريستم

مثل هميشه

مثل همين امشب

مثل اين باران

مثل اين ابر

و مثل تمام دقايقي که تنها به ياد تو بودم

چشمهايم باز هم باراني شد

چون به ياد تو افتادم

صداي باران را مي شنوي؟؟؟

او هم مي گريد

شايد ابري او را تنها گذاشته

اگر مي توانستم به تو بگويم

مي گفتم از تنهايي شادي هايم

مي گفتم از بي کسي نفسهايم

مي گفتم از تباهي لحظه هايي

از سردي دستهايم

از بي صدايي لبهايم

تنها اگر مي توانستم به تو بگويم

و ديگر هيچ

مي گفتم تا بداني

از سردرگمي روزهايم مي گفتم

از سپيدي راز و نيازهايم

از تکرار اسمت بر لبهايم

اگر مي توانستم به تو بگويم

مي گفتم از اشک قلمم

از صبر کاغذم

مي گفتم از تنهایی

از اين همه انتظار

اگر مي توانستم به تو بگويم

کاش مي توانستم

کاش مي توانستم


 

ولی ..

راستی چطور گذشت ؟؟

خوب همین شعر وحید خان توکلی همه چیز را گفت

 

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و دیگران را از راستی  نترسانم

بالاخره یادم باشد که نمی توانم .... نمی توانم

ولی مجبورم

 


 

نوشته شده توسط امیر محمد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت