هفته دفاع مقدس شیران بیشه ایران زمین خجسته باد

دیدم دستم خالی است این نامه که در رسانه های عرب غوغا کرده را برایتان گذاشتم تا ببینید ؟ که چه بودیم ؟ چه شدیم ؟ البته گله نداریم وظیفه بوده دفاع از آرمانهایی که داشتیم بوده حالا چه کسانی سود بردند ؟ بماند ....

واقعا ... دفاع ما مقدس بود ...

متن داستان «نامه اي به خانواده سعد »  البته کپی کن سر وقت بخون ... نظر یادت نرود..

چندي پيش سایت معتبرو مشهور جهان عرب؛ ايلاف داستان« نامه ای به خانواده سعد» از مجموعه « داستان های شهر جنگی» حبيب احمدزاده را به عربی منتشر کرد.در پي انتشار اين داستان نظرات متعددي از سوي مخاطبان عرب زبان ارائه شد.در زير متن كامل داستان به همراه نظارت مخاطبان به صورت كامل آورده شده است:

از اولين يابنده و يا يابندگان اين نامه درخواست انسان‌دوستانه مي‌شود كه به هر صورت ممكن اين اوراق را به دست خانوادة‌ «سعد عبدالجبار» جمعي تيپ 23 نيروهاي مخصوص گارد رياست جمهوري عراق،‌ از يگانهاي تحت كنترل سپاه سوم بصره برساند.
خدمت خانوادة‌ محترم سرباز وظيفه سعد
سلام عليكم
نمي‌دانم نوشتن و ارسال اين نامه در اين شرايط كار صحيح و
به جايي بوده يا خير، ولي به هر شكل به نظرم لازم آمد كه اين نامه را نوشته و به پسرتان بسپارم، تا بدين صورت عجيب به دست شما برسد. موضوع نامه،‌ نحوة آشنايي اسرارآميز من با پسر شماست. آشنايي رازآميزي كه پس از يازده سال،‌ مي‌بايست به نحوي براي شما بازگو مي‌شد و در اين ميان،‌ اجبار شديدي مرا وا مي‌دارد تا براي رفع هرگونه شك و ترديد شما براي دست داشتنم در اين واقعة‌ غم‌انگيز، دقيقاً جزئيات ماجراي آشنايي و واقعيتهاي پيرامون آن را برايتان بنويسم.
هم‌اكنون پسرتان سعد در كنار من است و شايد،‌ انتظار پايان اين نامه را دارد تا خود حامل اين حقايق برايتان باشد.
اين لحظات، آخرين ثانيه‌هاي ديدار ما دو تن است و يقيناً آخرين وداع! مي‌دانم، بهتر است سخن را كوتاه كرده، به اصل موضوع بپردازم.
ماجرا حدوداً از يازده سال پيش آغاز شد. دقيقاً در صبح‌گاه ششم مهرماه سال 1360 هجري شمسي بود كه در آن روز براي اولين بار پسر شما را ديدم. در صبح آن روز آشنايي، من از لبة رودخانة كارون به عقبة‌ جبهه باز مي‌گشتم. شب قبل، عمليات بزرگي در اين منطقه صورت گرفته بود. دليل عمليات، شكست محاصرة شهر ما بود. تا صبح جنگيده تا به حاشية رودخانه رسيديم. پس از يك سال محاصرة شهر،‌ اين اولين بار بود كه نيروهاي ما توانسته بودند‌ اين منطقه را باز پس گيرند. من نيز از شوق اين عمليات سرنوشت‌ساز و براي ثبت خاطرة شركت خودم دوربين عكاسي ارزان‌قيمتي را به همراه آورده بودم، ولي شدت درگيريها هرگز اجازة عكس گرفتن را به من نداده بود.
همه چيز تا اين لحظه به صورتي گذشت كه در هر عملياتي ممكن است رخ دهد، تا گرگ و ميش صبح كه نيروهاي خسته را با نيروهاي تازه‌نفس تعويض مي‌كردند، همه از معبر شب قبل براي برگشتن استفاده كردند ولي من تازه هواي گردش در مناطق آزادشده به سرم زده بود،‌ مي‌خواستم ببينم چه بلايي بر سر اين مناطق آمد. ميدان مين را دور زده، به جاده شن‌ريزي شده‌اي برخورد كردم كه ارتش عراق براي اتصال به جادة آسفالته ساخته بود. از روي جادة شني به پيش مي‌رفتم، تا به تقاطع دو جاده رسيدم. اكنون جاده‌اي در پيش روي من قرار داشت كه مدت يك سال، لحظه به لحظه آرزو مي‌كردم تا بتوانم از روي آن به مرخصي بروم.
جاده هنوز از مين و تله انفجاري و سيم خاردار پاك‌سازي نشده بود، ولي ديگر براي من جادة آزاد‌شده‌اي به شمار مي‌رفت.
وقتي به روي جاده قدم گذاشتم، دقيقاً به ياد دارم كه خورشيد در حال بالا آمدن بود. چند جيغ بلند زدم و بعد بدون توجه به اطرافم، خوشحال و اسلحه به دست بالا و پايين پريدم. بسيار خوشحال بودم. آن موقع من شانزده ساله بودم، در حدود دو سال كوچك‌تر از سن آن زمان پسر شما.
اينجا بود كه واقعة اصلي شروع شد. نمي‌دانم چه شد! ولي لحظه‌اي به‌ طور اتفاقي به عقب برگشتم، ناگهان به شدت جا خوردم و در اثر عكس‌ العمل دفاعي، با سرعت روي زمين خيز رفتم. بايد اعتراف كنم كه به شدت ترسيده بودم؛ در تمام مدت حضور من بر روي جادة آسفالت، سربازي عراقي به حالت نشسته، از پشت به من نگاه مي‌كرد و من اصلاً متوجه او نبودم.
با سرعت باورنكردني خود را به پشت شانة جاده پرت و اسلحة‌ خود را از حالت ضامن خارج نمودم. همه‌اش در اين فكر بودم كه او چرا از پشت سر مرا مورد هدف قرار نداده است؟ و همين فكر زمينه‌ساز اين تسلي‌خاطر شد كه حتماً او در منطقه باز پس گيري يكه و تنها مانده و حال مي‌خواهد خود را تسليم كند.
مجموعة اين افكار به من قوت قلب داد تا خود را به پشت سرش برسانم. لحظه‌اي مكث كرده، با حالت جنگي از پشت خاكريز به آن سمت دويدم و خواستم به زبان فارسي‌ «دستها بالا» بگويم. البته اكنون كه شما نامه را مي‌خوانيد ديگر همه ‌چيز برايتان تا حدودي آشكار شده است.
بله من با جسد پسرتان روبه‌رو شدم كه به حالت دو زانو، بر زمين نشانده شده بود و گردن و هر دو مچ دستش را از پشت با سيمهاي تلفن صحرايي، به تابلوي تقاطع جاده بسته بودند و خون، به صورت جويباري كوچك، از زير پاهايش جاري شده بود.
در اين لحظه بود كه اسلحه در دستم وا رفت؛ جلوتر كه رفتم، متوجه شدم كه عمل بستن او را به نحوي انجام داده و يا داده‌اند كه در مچها و گردنش اثر زخم به شدت جلب نظر مي‌كرد. از بهت حادثه كه بيرون آمدم تازه سر و صداي انفجار گلوله‌هاي توپ و خمپاره را شنيدم كه هر لحظه خود را به اين سمت منطقة خودي مي‌كشاند.
نگاهي به صورت معصومش كردم؛ چشمانش كاملاً باز بود و خيره. نمي‌دانم چه شد كه دلم خواست عكسي از چهرة پسرتان بگيرم و گرفتم. شايد تنها به علت آنكه از دوربينم نيز استفاده‌اي كرده باشم. وقتي دوربين را در كوله‌پشتي گذاشتم، صداي انفجارها با وضوح شديدتري شنيده مي‌شد و همين ‌طور صداي پارس سگهاي ولگردي كه قبل از عمليات هر شب صفير زوزة آنان از پشت خطوط بعثيها به گوش مي‌رسيد. مي‌دانستم كه با وجود اين سگهاي ولگرد گرسنه، در شب، چه به روز جسد پسر شما خواهد آمد.
نگاهي به چشمان باز پسر شما كردم و به خاطر فرار از نهيب وجدان، به او گفتم: «مي‌دانم، ولي به خدا اگر يك بيل داشتم، حتماً خاكت مي‌كردم.» درست مثل هر كس ديگري كه با آوردن عذر بزرگي نخواهد كاري را انجام دهد.
و بعد به راه افتادم تا از انفجارها، كه هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شدند، فاصله بگيرم. چه بگويم، صد متر نرفته، در كنار سنگري نيم‌ساخته بيل بزرگي را تا دسته در سر يك خاكريز فرورفته ديدم! لحظه‌اي ايستادم و سخت مردد شدم ولي چاره‌اي نبود، قسم برگشت‌ناپذيري خورده بودم. با كلي ناراحتي بيل را برداشته و به سمت پسرتان برگشتم. بيل را به او نشان داده، گفتم: «اين هم بيل.»
و شروع كردم جلوي پاي پسرتان را كندم. آن ‌قدر نزديك كه پس از مدتي،‌ جويبار خون راه خود را به درون گور پيدا كرد. در اثناء كندن و در هر حركت بيل نگاهي به پسرتان مي‌كردم و نگاهي ديگر به جويبار خون تا مبادا با كف پوتينهاي من تماس پيدا كرده و آن را خونين كند و در همين حال با خود و پسر شما صحبت مي‌كردم كه براي جلوگيري از طولاني شدن نامه نمي‌توانم مضمون صحبتهايم را براي شما بازنويسي كنم، چون حتماً موضوع در خور توجه شما نخواهد بود.
خلاصه،‌ نزديك به انتهاي كار بود و من در فكر آنكه آيا در اولين گوري كه در عمر كوتاهم شروع به ساختن كرده‌ام، قبله درست و دقيق رعايت شده و يا خير؟ كه ناگهان با صداي انفجار عظيمي خود را خوابيده درون گور ديدم و پسر شما سعد را نيز روي خود. اعتراف مي‌كنم آن ‌قدر ترسيدم كه به هيچ صورت قابل وصف نيست. در منطقه‌اي خالي از نفرات خودي، درون گور، با جسدي صورت به صورت. با كلي زحمت پسرتان را كنار زدم و از گور بيرون آمدم. در اينجا متوجه شدم كه انفجار گلوله توپي در حدود پشت سر پسر شما، باعث به وجود آمدن چنين قضيه‌اي شده. وقتي دقت كردم شيارهاي خوني جديد بر روي اوركت پسر شما،‌ به من فهماند كه چند تركش جديد به او اصابت كرده و او دقيقاً حائلي شده بين انفجار و من و يا بهتر بگويم مرگ و من.
از اينجا علاقة من به پسر شما چند برابر گشت. به سرعت كار كندن قبر را تمام كردم و خواستم سعد را در گورش بگذارم كه حساب كردم بهتر است براي جلوگيري از تماس صورتش با خاك، اوركت نظامي‌اش را در آورده و سرش را با آن بپوشانم. در حين انجام اين كار، متوجه چهار پوكة خالي فشنگ در ميان دندانهايش شدم، ولي ديگر درنگ جايز نبود. اوركت را به دور صورتش بسته و از درون آن كارت شناسايي و نامه‌اي را پيدا كردم. هيچ گونه محتويات ديگري در جيبش نبود. دستهايش را نيز باز كردم و شروع كردم به خاك ريختن. در لحظة ريختن خاك احساس مي‌كردم كه اين انسان غريبه، به دور از خانواده در گوري خواهد خفت كه هرگز كسي بر روي آن فاتحه نخواهد خواند، ولي از من نيز كاري جز خاك ريختن براي او ساخته نبود.
به هر تقدير، همان تابلوي شكسته را بر گورش كوفته و به سرعت پا به فرار گذاشتم. بعدها در اولين مرخصي پشت جبهه، عكس او را ظاهر كرده و در آلبوم عكسهايم گذاشتم و گاه‌گاه در موقع تور‌ّق آلبوم، از او با نام مرده‌اي كه جان مرا نجات داد و من جسد او را، ياد مي‌كردم و با آنكه نام سعد را از روي كارت شناسايي‌اش خوانده بودم ولي باز هم از او تنها به عنوان يك سرباز عراقي اسم مي‌بردم.
ساليان دراز از آن ماجرا گذشت و كل ماجرا، كم‌كم، به صورت خاطره‌اي تنها در ذهنم باقي مانده بود كه بر اثر تصادف كوچكي، با برادراني آشنا شدم كه كارشان تبادل اجساد كشته‌شدگان نظامي عراق در جنگ با اجساد شهداي خودي است. هر جسد با يك جسد طرف مقابل در مرز معاوضه مي‌گشت. موضوع سعد را براي آنان بازگو كردم و قرارمان براي امروز شد تا محل دفن را به آنان نشان دهم.
وقتي به سر‌ْوقت محل آمديم، از قبل مي‌دانستم كه نبايد اميدي به وجود تابلو بر گور داشته باشم ولي تقاطع دو جاده مي‌توانست كمك‌كار باشد. پس از دو بار كاوش پسر شما را از زير خاك بيرون كشيديم؛ احتمالاً به همين وضعيتي كه شما در موقع رسيدن اين نامه مشاهده خواهيد كرد. ولي اصلي‌ترين نكته‌اي كه باعث شد اين نامه را بنويسم، در واقع هيچ‌ كدام از اين موضوعات نبود، بلكه كشف سر‌ّي بود كه در موقع از گور در آوردن پسر شما بدان برخورد كرديم.
وقتي برادران باقي‌ماندة اوركت دور سر سعد را باز كردند، نگاهي معني‌دار به هم نموده و گفتند: «يك فراري ديگر!»
از آنان پرسيدم: «قضيه چيست؟»
آنان از تجارب پيدا كردن اجساد مثال آوردند و اينكه از چهار پوكه‌اي كه در حين باز كردن اوركت دور سر، در ميان دندانهاي كليدشدة جمجمة سعد پيدا شده مي‌توان فهميد كه او به دليل فراري بودن اعدام شده است و اين چهار پوكة فشنگهاي شليك‌شده در مراسم اعدام را پس از اجرا، در دهانش گذاشته‌اند تا نيروهاي ديگر عبرت بگيرند. وقتي شكل نشستن سعد را براي آنان تعريف نمودم، گفتند كه حتماً قبل از اعدام دو زانويش را نيز مورد اصابت گلوله قرار داده‌اند. نگاهي به استخوانهاي شكسته زانوي سعد،‌ حقيقتي را كه يازده سال، لباس و گوشت پسرتان از من پنهان كرده بود، بر من آشكار كرد.
مي‌دانم اين حقايق بسيار خشن و ناراحت‌كننده است، به ‌خصوص كه در مورد فرزندتان مي‌باشد. ولي حال و وضعيت روحي من نيز كم از شما نيست. در اين مدت يازده سال،‌ من بارها و بارها از روي جادة آسفالته، به راحتي به خارج از شهر مسافرت كرده‌ام و هر بار در گذر از اين تقاطع حتي روح پسرتان را از فاتحه دريغ كرده‌ام كه خداوند خود بر من ببخشد.
براي نوشتن اين نامه، چون از قبل به هيچ صورت آمادگي نداشته‌ام، از پشت برگه‌هاي ثبت مشخصات اجساد استفاده كرده‌ام. اگر چنين آمادگي از قبل داشتم، حتماً نامه و عكسي را كه از آخرين لحظات جسم پسرتان گرفته‌ام، ضميمة اين اوراق مي‌كردم. شايد هم حرف يكي از برادران درست باشد كه بهتر است حقيقت را در همين جا خاك كرده، باعث دردسر و ناراحتي بيشتر شما نشوم،
چه بسا كه افتادن اين نامه به دست غير، سبب شود كه حتي جسد سعد نيز به شما تحويل داده نشود. ولي همان گونه كه متوجه شده‌ايد من از اين راه غير معمول براي رساندن نامه استفاده كرده‌ام تا درصد خطر هر چه كمتر گردد.
آدرسم را ذيل نامه مي‌نويسم،‌ تا به هر طريقي كه صلاح بدانيد، با من تماس حاصل كنيد تا عكس و نامة آخر سعد را براي شما بفرستم. نمي‌دانم در مورد آنكه نامه را در قلم شكستة پاي پسرتان قرار مي‌دهم، چگونه فكر مي‌كنيد؟ نامه‌اي كه شايد با اين روش اختفاء صاحبان اصلي‌اش متوجه آن نشوند و نامه و سعد با هم مدفون و حقيقت هرگز به شما خانوادة محترم نرسد.
باز هم با خود درگيرم كه چرا اين نامه را مي‌نويسم؟ ولي تنها در اين جملات آخر است كه بهتر مي‌توانم بازگو كنم كه اگر ده سال پيش چنين موضوعي برايم رخ مي‌داد، شايد هرگز اقدام به نوشتن نامه نمي‌كردم،‌ ولي اكنون من خود داراي فرزندي هستم و مي‌توانم احساس كنم كه حق مسلم هر خانواده‌اي است كه آخرين دقايق حيات فرزندش را بداند.
آخرين لحظات وداع من با فرزندتان سعد فرا رسيده، مي‌دانم فردا و فرداها، هر بار كه از روي اين جادة آسفالته به بيرون از شهر سفر كنم، در گذر از اين تقاطع، به قبر خالي سعد خيره شده و غم سنگيني دلم را دوباره آزار خواهد داد، غم آشنايي يازده ساله با غريبه‌اي كه تنها چند ساعت به وداع مانده او را شناختم.
ديگر صداي برادران از طول دادن نامه درآمده. در آخر، شما و سعد را به همان خدايي مي‌سپارم كه آن روز باعث شد من از راه ديگري بروم، سعد را ببينم، سپس بيل را پيدا كنم و اكنون كاشف سر‌ّ يازده ساله شوم، به هر حال شايد همان خدا نيز، اين نامه را به شما برساند.

اين داستان توسط « موسی بيدج» به عربی ترجمه شده و توسط « محمد الامين » مترجم عراقی مقيم هلند در اختيار سايت ايلاف قرار گرفته است.
عبد القادر الجنابي شاعر برجسته سورئال عرب كه مقيم فرانسه است به عنوان مسئول بخش فرهنگی روزنامه الکترونيکی ايلاف اين داستان را پس از خواندن برای انتشار در سايت انتخاب کرده است.
نظراتي كه تاكنون درباره اين داستان از سوي مخاطبان ارئه شده نيز عبارتند از:

صلاح حسن شاعرسرشناس عراقی :
اهميت زياد اين داستان در آن است که به ما اين فرصت را مي دهد تا جنبه هاي حقيقي وناشناخته شده ای از جنگ را بشناسيم.در اين داستان راوي وسعد قهرمانان واقعيت و نه تخيل هستند ومي توان گفت که هر دو به نوعی قرباني جنگي هستند كه رژيم بعث عراق بر هر دو ملت ايران وعراق تحميل كرده است.
داستان «نامه ای به خانواده سعد» زمينه ای را مهيا مي كند تا ما با آثار فراواني از ادبيات فارسي وعراقي آشنا شويم. فضاهايي جديد كه به ما نشان مي دهند در كنار واقعيت جنگ با تمام رنجها ودردها ، فضاهاي انساني ومحبت اميز وبرادرانه نیز وجود داشته است واين نقش بر عهده ادباي دو کشور است كه به اين فضاهاي انساني اهميت بدهند.

«کمال شارزين» خبرنگار عراقی مقيم کشور الجزاير:
اين بهترين داستان است.من اين داستان را خوانده و بسيار تکان خوردم.اين بهترين داستانی است که درباره عراق نوشته شده است.اين داستان در واقع کل تاريخ 40 سال گذشته عراق است . همه آنچه که برای ما اتفاق افتاد. اين داستان ، ادبيات واقعی است. درباره تمام آن سالهای طولانی که برکشور عراق گذشته است.
آيا يک نويسنده عراقی هم می تواند اين چنين شيوا درباره جنگ های کشورش بنويسد! آيا بعد از خواندن اين نامه هنوز هم خوانندگان عرب از ما عراقی ها می خوا هند تا به وسيله ديکتاتورمان( منظور صدام حسين است) فلسطين را آزاد می کرديم؟

رائد:
اين قصه را دوبار خواندم و بايد به نويسنده به خاطر رفتار انساني و بزرگمنشانه با موضوع جنگ درود گفت.
آقاي احمدزاده در اين داستان تاكيد مي كند كه ميان ملت ها خصومت وجود نداردو صلح ومحبت جادارد. از سايت ايلاف ممنونيم كه هميشه ما را با چهره انساني و روشن ادبيات همسايه آشنا مي كند و تشكر از مسئول فرهنگي سايت كه اين انتخاب زيبا را كرده است.

احمد:
آقاي حبيب تشكر پيام شما به همه ما رسيد . پيام صلح و دوستي .

خالد اليقظان:
اين داستان مضمون زيبا و با شكوهي دارد و در آينده حتما از ادبيات جنگ بسيار خواهيم خواند. ادبياتي به دور از ايدئولوژي. ادبياتي كه جنگ را محكوم مي كند و زندگي و صلح را ارج مي نهد. فرهنگ عربي به «ديگري »اجازه نداده است كه از مكتونات خود بگويد.سايت ايلاف در گشودن دري به ادبيات ديگران پيشتاز بوده است.

عباس عبد علي:
اين داستان از موضوع حاشيه اي و غيرمهم حرف مي زند.اما از كشتن اسراي عراقي به دست ايراني ها هيچ نمي گويد. طوري حرف مي زند كه انگار ايراني ها همگي سراسر رحمتند. من در ايران اسير بودم . كثيف تر و فرومايه تر از ايراني ها وجود ندارد و از نظر عاري بودن از انسانيت هيچكس به پاي آنها نمي رسد.

احمد؛ جوابيه اي به عباس:
نويسنده از تجربه شخصي و از روحيه تسامح و برادري سخن گفته است. او احساس خود و ايراني هايي كه مانند او عشق به ديگران دارند، بازگو كرده است. ايراني هايي كه مانند او عشق به ديگران دارند،‌بازگو كرده است. شما اقرار كرده اي كه نويسنده داستان از مسئله اي حاشيه اي سخن گفته است اما خود حكمي كلي و به دور از ادب صادر كرده اي كه همه ايراني ها را شامل مي شود. آنجا كه گفته اي كثيف تر از ايراني ها وجود ندارد. از شما مي پرسم آيا صادر كردن اين حكم هاي كلي برخاسته از فرهنگ بعثي نيست؟ چرا ما فرهنگ برادري و دولتي را ميان خود و ايراني ها توسعه ندهيم. بگذار مثالي بزنم؛ آيا يك فرانسوي - مانند شما كه عليه ايراني ها حكم كلي صادر كرده اي – مي آيد بگويد (آلماني ها) همه نازي اند. اين هم در صورتي است كه فرض كنيم اتهاماتي را كه به ايراني ها مي زنند اساس داشته باشد. اين در حالي است كه همه مه مي دانيم كه ر‍ژيم حزب بعث تهمت اعدام اسرا رواج مي داد.
در همه حال، روزگاري جنگي ويرانگر جريان داشت. اما حالا گذشته ها گذشته و بايد ميان خود و جهان بر اساس محبت و همكاري رفتار كنيم.
ديگرفحاشي كردن به ديگران رفتاري دور از تمدن است ،مگر نه عباس؟



 

نوشته شده توسط امیر محمد در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 4:25 موضوع | لینک ثابت